اشعار تبالیده

اشعار فارسی و بلوچی مجیب الرحمن تبالیده

اشعار تبالیده

اشعار فارسی و بلوچی مجیب الرحمن تبالیده

  • ۰
  • ۰

🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃

یکی داشت می رفت ....پایش به سکه ای خورد. فکر کرد سکه 

طلاست...

نور کافی نبود،کاغذی را آتش زد تا آن را بهتر ببیند...

دید که یک سکه دوریالی است...بعد دید کاغذی که آتش زده یک اسکناس هزار تومانی است...با خودش گفت چی رو بخاطر چی آتش زدم؟؟؟؟؟؟


این واقعیت زندگی خیلی از ما آدم هاست...

اغلب چیزهای عظیم را به خاطر چیزهای بسیار کوچک آتش میزنیم و خودمان هم خبر نداریم....

__________________

🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃

  • ۹۴/۰۹/۱۲
  • مجیب تبالیده

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی